دست‌های سیمانی

 

کاری را که مدت‌ها پیش باید می‌کردم ، بلاخره انجام دادم. وبلاگ هشت ساله‌ام را به بلاگ اسپات منتقل کردم. البته که سخت بود ولی دیگر وقتش رسیده بود. 

 


یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
پیام شما ()
 

قدر نعمت قهوه‌های بی‌نظیرشان را خوب می‌دانند و به کافه‌هایشان می‌بالند.هرقدر هم که به قهوه‌هایشان بنازند حق دارند.فکر می‌کنم اگر روزی از این‌جا بروم تا ابد حسرت قهوه‌ها و کافه‌های بی‌نظیرشان را که صبح‌ها بوی قهوه و کورنتو‌هایشان مستت می‌کنند،بخورم.

 

 

 


دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
پیام شما ()
 

لابد باید راه دیگری هم برای دل‌‌ِ گرفته به جز مغازه مانگو باشد که دانشمندان هنوز کشف نکرده‌اند.

 


شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
پیام شما ()
 

اگر مرا دوست نداشته باشی ‌‌ 
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری  

- رسول یونان  

 

 



پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢
پیام شما ()
 


.She fell apart because that's what happens

John Green , Looking for Alaska -


سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
پیام شما ()
 

‌گذاشته‌ام نی‌نوا مرا از هم بدراند،خردم کند. در دلم هیچ چیزی احساس نمی‌کنم،نه دلتنگی برای کسی،نه هوس گرمای تن کسی،نه آرامش بعد از امتحان،هیچ‌چیز. دقیقن هیچ. همین را می‌خواهم که تنها باشم و نی‌نوا مرا از هم بشکافد. 

 



پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
پیام شما ()
 

زیستن با شور و شهوات خود به معنای زیستن با رنج‌های خود نیز هست،رنج‌هایی که وزنه‌ی تعادل،عامل ترمیم و جبران،وسیله موازنه و پرداخت بها هستند.زمانی که انسان فرا می‌گیرد - آن هم نه بر روی کاغذ- که چگونه با رنج‌هایش تنها بماند،چگونه بر این عطش گریختن و توهم این که دیگران هم ممکن است شریک این رنج‌ها شوند فائق آید،آن‌گاه دیگر چیز زیادی برای فرا گرفتن باقی نمی‌ماند.

 

-یادداشت‌ها،جلد دوم،آلبر کامو 


چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
پیام شما ()
 

از یک جوش مانند کوچک شروع شد. من هیچ وقت تبخال ندیده بودم و حتی احتمال هم نمی‌دادم روزی تبخال داشته باشم. کم کم رسید به هفت تا و الان تمام طرف چپ صورتم را گرفته است. دکتر رفته‌ام،درمان می‌کنم اما بهبودی حاصل نمی‌شود. ‌
در صف اتمام ناپذیر اورژانس بیمارستان نشسته بودم و فکر می‌کردم باید گریه‌های نکرده و بغض‌های نترکیده و تمام لحظات بد تنها به سر شده را درمان کنم،تبخال‌ها خودشان می‌روند.

 

پی‌نوشت: دلم می‌خواست کسی بود همراهی‌ام می‌کرد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
پس نوشت : اشتباه تشخیص داده بودند. زرد زخم هستند. در آینه به صورتم که پر از زخم‌های چندش آور شده است نگاه می‌کنم و لعنت می‌فرستم بر دکتر اورژانس "اومبرتو اونو پلی کیلینیکو " .

   

 

 


جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
پیام شما ()
 

صدایشان را از بیرون سالن مطالعه که می‌شنوم مورمور می‌شوم.به کسی قول نداده‌ام آدم کاملی باشم پس می‌گذارم تا هروقت که دلم خواست از سیلویا متنفر بمانم. از او هم. این‌طور خودم را محافظت می‌کنم در برابر چیزی که داشتنش روح من را آزار می‌دهد. مواجه مشکل دار با مسائل است؟ هر کوفتی اسمش است باشد.

 


پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱
پیام شما ()
 
تو در میان جان؟ نه خیر مزاح می‌فرمایند،در تک تک سلول‌های مغزم جایی که باید تا شانزده روز دیگر پر از احتمال و الگوریتم‌های متفاوت شده باشد هستی و جا را تنگ کرده‌ایی. بفرمایید بیرون،لطفن.

 

شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]