|
... dobbiamo fermarci qua
کلاه کاسکت را دادم دستش و لبخند الکی زدم و گفتم میفهمم،حق داری. دروغ گفتم،احساس بد خواسته نشدن همهی وجودم را گرفته بود.خودم را پرتاب کردم در آسانسور و آمدم اینجا بنویسم تا ثبت شود این عصر سرد دسامبر در خیابان تیبورتینا را که با همین یک جمله احساس کردم چقدر توی این شهر تنها ماندهام.
سهشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
۱۱:٠٤ ب.ظ -پیام شما ()
همین الان که استاد یونانیمان یاهو را یاخو تلفظ کرد و زل زده بودم توی صورتش که مثلن دارم درس را میفهمم، داشتم فکر میکردم که دوست دارم کس لعنتی باشد که تمام دو نفرهها را باهم انجام بدهیم،تمام دونفرهها. حتی یک سبد برداریم که از تویش سر نان باگت زده باشد بیرون و باهم برویم پیکنیک ...
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
۱:٢۳ ب.ظ -پیام شما ()
امروز!
امروز بیست و پنج ساله می شوم و فکر می کنم آماده بیست و پنج ساله شدن نیستم، کمی بیشتر مهلت می خواهم تا بیست و پنج سالگی ... جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
۱٢:۳۸ ق.ظ -پیام شما ()
صبر کردیم و صبر کردیم.همهیمان.آیا دکتر نمیدانست یکی از چیزهایی که آدمها را دیوانه میکند همین انتظار کشیدن است؟مردم تمام عمرشان انتظار میکشیدند.انتظار میکشیدند که زندگی کنند.انتظار میکشیدند که بمیرند.توی صف انتظار میکشیدند تا کاغذ توالت بخرند.توی صف برای پول منتظر میماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند.صبر میکردی که بخوابی و بعد هم صبر میکردی تا بیدار شوی.انتظار میکشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن میشدی.منتظر باران میشدی و بعد هم صبر میکردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن میشدی و وقتی سیر میشدی باز هم صبر میکردی تا نوبت دوباره خوردن برسد.توی مطب روانپزشک با بقیه روانیها انتظار میکشیدی و نمیدانستی آیا تو هم جز آنها هستی یا نه.
-عامه پسند،چارلز بوکفسکی یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
۱٢:٢۱ ق.ظ -پیام شما ()
لعنتی ها، فرصتش را نمی دهند دوستشان داشته باشم،ببینند چقدر خوب بلدم دوست داشتن را.
یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
٥:٠۸ ب.ظ -پیام شما ()
تنها موندن ترس نداره،برآورده نشدن توقع هات ترس داره ... *
آدمهای اخیرم،زیاد کلمه بلوغ را به کار بردهاند و گفتهاند که "بالغ" نیستم. من هم جنگیدهام،سعی کردهام متوجهشان کنم که نه،من بالغم و نباید من را قضاوت کنند. ولی امروز دست کشیدم،کاری به بالغ بودن و نبودنم ندارم،یک لحظه دست از جنگیدن برداشتم و بلاخره خود ترسویم را راضی کردم که تنها ماندن ترس ندارد،بگو و خلاص. گفتم "من نابالغ،من فیلان و بیسار. خداحافظ شما. من رفتم. " حالا تمام تقصیرها و خطاها مال من است و همه خوبیها و صبرها و فداکاریها و حقها مال او. من نه گلایهای دارم،نه شکایتی و نه حتی نایی برای جنگ و دعوا. چرا باید نگران تصویری که از خودم برایش می گذارم باشم؟ دیگر من را جوری که نباید،میبیند و قضاوت میکند و برای تغییر دادن تصویری که از من توی ذهنش دارد دیگر نمیتوانم کاری کنم. اما تصویرم به درک، خودم را نجات می دهم.
*یک بار مخاطب خاص گفتش، من برای همیشه یاد گرفتمش ... سهشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
۱٢:٥٩ ق.ظ -پیام شما ()
خواندن کتاب آنه فرانک و دیدن خانهاش برای من آرزوی محال بود.هیچوقت فکر نمیکردم خانهاش را ببینم تا سه هفته پیش و مسافرتم به آمستردام. صبح اولین روزی که آمستردام بودم،پیاده از مرکز شهر راه افتادم تا خانه آنه فرانک. اول وقت رسیدم و شاید ده دقیقه بیشتر در صف منتظر نماندم تا وارد خانه شدم.تاثیرگذارترین مکانی که تا به حال دیده بودم،یک قسمت مانیتورهای کوچکی گذاشته بودند و تصاویر آشویتس را پخش میکردند. پنهان نمی کنم که گریه کردم،شاید به نظر دیگران زیاد احساساتی بودم اما داشتم تصویر خودمان را در آشویتس می دیدم ... ما هم گرفتار آشویتس خودمان هستیم و فاصله اندکی با اتاق های گاز داریم ... تا جایی که می دانستم کتاب خاطرات آنه فرانک به فارسی ترجمه نشده است ولی در کمال تعجب در موزه یک کتاب بسیار قدیمی فارسی دیدم. در کتابخانه موزه هم یک ترجمه جدید از کتاب را دیدم- معلوم شد که هیچ چیز نمی دانستم! -،واضح بود کتاب در ایران چاپ نشده است.بدون هیچ فکری سریع کتاب را خریدم. دو روز بعدش در قطار آمستردام - آیندهوون اولین صفحات کتابی که همیشه دوست داشتم بخوانم را خواندم .به نظرم بهترین قسمت سفر آمستردام، همین کتاب آنه فرانک بود. پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
٤:٢٩ ب.ظ -پیام شما ()
من مرض نگهداری تاریخها وشمردن ماهها را داشتم که مثلن سه ماه شد،شش ماه شد،یکسال شد و الخ. بزرگتر که شدم تاریخها هم زیاد و زیادتر شدند. سرم پر شد از تاریخ سالگردها و عزاداریهای اتفاقات زندگیام. کمکم یاد گرفتم باید کلکسیون تاریخهایم را دستچین کنم و باقی را بیندازم توی سطل آشغال و خودم را شر شمردن ماهها و سالها خلاص کنم.
جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
٦:٠٤ ب.ظ -پیام شما ()
دیروز دوستی پرسید با دلتنگی و دوری چطور کنار مىآیی؟ من جواب دادم که نمیگویم عادت میکنی،چون هیچوقت عادی نمیشود. اما کمکم با شناختی که از خودت به دست میآوری راههای کنار آمدن و پریدن از روی دلتنگی،دوری و تنهایی را پیدا میکنی. از دیروز دارم به جواب ناخودآگاهی که به ذهنم رسید و برایش نوشتم فکر میکنم. به شبهایی که فکر میکردم صبح هیچوقت نخواهد رسید.ناامید و تنها، سردرگم و بلاتکلیف ... و مدام به خودم یادآوری میکردم در این وضع تنهایم و اصلن چطور میتوانم از پسش بربیایم؟ از این شبها زیاد دیدهام و یاد گرفتهام بروم توی رختخوابم،کتاب بخوانم یا به مخاطب خاص و زمستان سال ِ مخاطب خاص فکر کنم. قبلتر کلرودیازپوکساید میخوردم اما الان به تنهایی از روی این شبها میپرم. میدانم این شبها باید موبایلم را جایی قایم کنم تا فکر اس ام اس دادن به کسی به سرم نزند که فردا صبحش که همه چیز آرام است از تکستی که فرستادهام پشیمان نشوم. یاد گرفتهام عصرها و بعدازظهرهای طولانی آخر هفتههایشان،با دختر غمگین درونم -که خیلی وقتها هم او پیروز میشود- بجنگم و دامن کوتاهش را پایش کنم و ببرمش بیرون قدمی بزند و شیر،یا نان یا یک شیرینی هم برای خودش بخرد و مغازهها را تماشا کند. عصرهایی هم بوده است که دلم خواسته من هم با کسی در یکی از بارها که کنار خیابان صندلی میگذارند نشسته باشم. مو درست کردهام،لباس انتخاب کردهام با این که میدانستم جایی نمیروم. و در آخر به خودم حق اشتباه کردن دادهام. گذاشتهام اشتباه کنم و کارهای احمقانه انجام بدهم. به خودم سخت نگرفتهام و مهربان بودهام با دخترک ترسان درونم. شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
٥:٤۱ ب.ظ -پیام شما ()
چیزی که بیشتر از همه عشق را تباه میکند،این است که یکدفعه متوجه شوی رفتار مقبول سابقت دیگر مضحک شده است.
- کورت ونهگات،زمان لرزه
چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
٧:٠٠ ب.ظ -پیام شما ()
|