دست‌های سیمانی

 

برگشتم...خیلی زود تر از آن چیزی که فکرش را می کردم!

تنها حیفم از این آمد که کتاب با خودم نبرده بودم... بوبن عزیز را جا گذاشته بودم! در هوای لطیف و خنک کوهپایه های آلپ بوبن لطافت هوا را چند برابر می کند و شاید هم   گپی با شازده کوچولو بد نبود... تنها یک شعر از سهراب داشتم که بارها و بارها مرور کردم.

فکر سفرنامه را از سرم بیرون کردم.خیلی نوشتم اما بیشتر دیدم و آنقدر دیدم و شنیدم و تجربه کردم که چند ماهی برای هضمشان زمان لازم است.

 

پی نوشت:

اینجا را دادم دست گلشید و رفتم چون فکر نمی کردم به این زودی ها برگردم.

 

می دانی چرا بی خیال سفرنامه شدم؟ فکر کردم چه اهمیتی دارد بدانی کجا بودم و چه کردم؟یک جایی زیر همین آسمان و یا شاید سه متر بالای آن.....

 

 


دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]