دست‌های سیمانی

من فقط با خودم مسابقه می دهم...

امروز تو دانشگاه کلی اعصاب خردکنی داشتيم!!!!

چند هفته ی پيش يک امتحان پاسکال داشتيم که بنده به علت ترس از امتحان آن جلسه غايب بودم !!!!! و ما تو کلاسمان يک پسر خيلی د‌رس خوان داريم که مثل اينکه قبلا پاسکال را خوانده و ... و يک دختر هم داريم که اون هم کلی درس خوان است و با اين آقا رقابت داره. اين امتحان را پسره ۷.۵ شده(از ۱۰) و دختره کلی پايين تر (نمی دانم چند؟) خلاصه امروز رفتم از استاد اشکال هايم را بپرسم که دختره اومد و گفت استاد من خيلی پايين شدم شما سخت می گيريد من کل الگوريتم های جزوه را حفظ کرده بودم من همه را بلد بودم ... شما نبايد ما را با کسی مقايسه کنيد که رفته کلاس و جای ديگه خونده و کلی از اين خزعبلات که هر چی بيشتر می گفت بيشتر عصبانی می شدم و اگر استاد نبود دختره را کتک می زدم انگار دبستانه و نمی فهمه که بزرگ شده...از قزوين تا تهران به اين موضوع فکر کردم و کلی نکته برداشت کردم از قبيل:

۱.ما کی می خواهيم مسولييت خطاهای خودمان را بر گردن بگيريم؟؟؟ چرا هميشه ديگران را مقصر می دانيم؟

۲.دلم به حال مملکتم سوخت!!!!!!!پس فردا قراره ما مهندس های آينده ی اين مملکت باشيم اما آيا اين صلاحيت را به ما تو دانشگاه می دهند؟؟؟

۳.آخه اين دختر کی می خواهد درست فکر کند؟؟؟؟ اگر قرار بود هر چی تو جزوه داشتيم را امتحان بدهيم ديگه چه مرضی بود که امتحان بدهيم؟؟؟؟ استاد که مشنگ نيست بشينه اين همه وقت بذاره رو نويسی ما از جزوه را صحيح کند... اصلا برای چی امتحان می دهيم ؟ برای اينکه چيز جديد ياد بگيريم.

۴.معنای دانشجو برای ما درست تعريف نشده اصلا قرار نيست که تو دانشگاه استاد به من چيزی ياد بده من خودم اگر بخواهم پيشرفت کنم بايد بروم دنبال منابع مرجع ها و ....

۵.من امروز با چشمان خودم شاهد قضيه ی تلخ «مدرک پرستي»‌ و«نمره محوري» بودم .... واقعا چندشناک بود حرفهای بچه گانه ی اين خانم.

و کلی از اين حرفها خيلی دوست داشتم به دختره می گفتم خوب اگر می بينی کم شدی برو دنبال علت؟؟؟؟ ای کاش می فهميدی فقط زمانی برنده می شی که با خودت مسابقه بدی.. اگر بخواهی بايستی و با ديگران مسابقه بدهی مطمئن باش که همين می شه که الان ديدی...

و بعد کلی با خودم دعوا کردم که اصلا دختر به تو چه که رفتی تو نخ ديگران؟؟؟؟ مگه همين خودت نيستی که همه جا می گی هر کس حق داره هر جور که دوست داره به زندگی نگاه کنه ؟؟؟ اصلا خودت برای چی امتحان ندادی؟؟؟؟؟؟ و بعد کلی شرمنده شدم ... نه الان با صداقت می گم همه ی امتحان ندادم فقط به خاطر ترس از امتحان نبود به خاطر اين هم بود که جاهای شلوغ عصبی ام می کنه و بد جور هم گاهی از اوقات کنترلم را از دست می دهم و گريه می کنم ... مثل همين ديروز تو دانشگاه که يک هو زدم زير گريه الحمدا.. کسی منو نديد رفته بودم طبقه ی چهارم صنايع تو پله هايی که می رفت به سمت پشت بام...دانشگاه ما هم وسط دشت و کلی صحنه ی غم انگيزی می ديدم و گريه ام شدت پيدا کرد.... آره اون روز هم که امتحان داشتيم همين جوری شده بودم...

خوب می دانم که اول بايد خودم را درست کنم بعد اجازه دارم  که ديگران را نقد کنم اما من واقعا قصد نقد کردن اين خانم را نداشتم اتفاقا با همه ی اعصاب خردکنی کلی چيزها ياد گرفتم و مهمترين چيز همان تجربه ی عينی «تنها دويدن» بود که با اين که قبلا هم تجربه داشتم برايم ملموس تر شد.

می خواهم برای پست بعدی يک کتاب فوق العاده معرفی کنم الان خسته ام.


یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]