دست‌های سیمانی

تقديم به خودم،برای تشکر!

دوستت دارم خيلی دوستت دارم.
زمانی که می خندی،اغلب که گريه می کنی،وقتی که دل می بندی و سعی می کنی دل نبدی،وقتی که در ميان بن بست ها راهی می جويی، وقتی که با سخاوت می بخشی، وقتی که حسادت می کنی،وقتی که بغض داری،وقتی با صداقت اشتباهاتت را می پذيری، وقتی که می ترسی ،وقتی که لج می کنی......
با همه فرق داری!!به خاطر همين است که بيشتر از همه تو را دوست دارم و هیچ گاه  دیگر تصمیم نخواهم گرفت که نابودت کنم .من عاشق تو هستم.
 ببخشيد  اگر زمانی و فقط گاهی به وجودت و توانايی هايت شک کردم.
ببخشيد اگر زمانی در برابر آينه از تو ايراد گرفتم!
ببخشيد اگر زمانی نديدمت و ديگران را ديدم!
ببخشيد به خاطر آن دورانی که به تو آسيب رساندم و سلامتی ات را گرفتم!
ببخشيد اگر زمانی به خاطر چيزهای کوچک ناراحتت کردم.
ببخشيد اگر نتوانستم برايت دوستانت را نگه دارم و تنهايت کردم.
ببخشيد اگر بر خلاف هر آنچه که دوست داری عمل می کنم-اين تقصير من هم نيست ...دوباره ردپای آن لعنتی را می بينم!(اجبار را می گويم)-
ببخشيد گاهی برای دلداری ات مجبورم واقعيت را ناديده بگيرم.
وببخشيدهای فراوانی که مي دانم بدهکارم اما مجال بر زبان آوردن ندارم...
دوستت دارم.
لازم بود از خودم تشکر کنم،يک تشکر حسابی.اين همه برای خودم زحمت می کشم آن وقت از خودم تشکر نکنم!؟

اين روزها احساس تنهايی بيشتری از قبل می کنم.تنهاتر شده ام،شايد به خاطر این است که  آخرين نفری که هميشه کمکم کرد،هميشه جوابم را مي داد،گوش می داد و حرف می زد(منظورم خدا نيست کمک از نوع بشری منظورم است) و از من می پرسيد «چطوری؟» آن وقت می توانستم راحت بگويم چطورم!بدون نياز به دروغ، فراموشم کرده.... (شايد هم فشار کاری باشد و من اين جور احساس می کنم چه می دانم!)

حالا ديگر کسی نيست به جز خودم و رها!خودم و رها يک نفر است اما خودم کلی من دارد که رها فقط يکی از آنهاست  آنی که با او آشناترم.
  حالا من می گويم و رها می شنود،گريه مي کنم و رها اشکهايم را پاک می کند،رها می پرسد چطوری ؟و من می گويم چطورم!اما دروغ می گويم تا مبادا رها از اين همه فشار خسته شود ،مگر رها می تواند چند نفر  را راضی نگه دارد؟پدر ،مادر، خواهر،برادر،دوست و...هر کدام با يک سليقه و همه هم عجيب قدرتمند در برابر رها!
من هميشه به خودم به رها دروغ گفتم،دروغ گفتم به خاطر خودم!که همه چيز درست است و هيچ مشکلی نيست اما هيچ وقت جرئت نکردم به او که رفت و ندانست چه تأثير شگرفی بر زندگی من داشت دروغ بگويم....


یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]