دست‌های سیمانی

 

چه وحشتناک است که فاصله اي بين خودم و دنيا ي بيرون مي بينم اين فاصله نه از جنس زمان است نه مکان نه پارامترهاي ديگري که در فيزيک يادم داده اند.پس اين همه فرمول براي چه بود؟ براي حل کدامين مسئله؟  من خوب بلدم مسئله هاي فيزيک را حل کنم خوب بلدم از روي فرمول چيزي را که هزاران نفر قبل از من حل کرده اند برايn امين بار حل کنم! و چه کاري بيهوده تر از اين؟ اما اي کاش براي حل اين مساله هاي عجيب زندگي هم فرمولي وجود داشت... اي کاش فرمولي وجود داشت که با يک جايگزيني ساده زمان مرگت را مي يافتي!

فاصله ي درون من و دنياي بيرون هر روز بيشتر مي شود .احساس مي کنم که نمي فهمم چه اتفاقي مي افتد خيلي طول مي کشد تا بفهمم در چه وضعيتي هستم چه اتفاقي در حال افتادن است...هر وقت کسي ازم مي پرسد چي شده چرا اين جوري هستي به شوخي مي گويم  sensorهايم کار نمي کنند! و چه جوابي غير از مي توانم بدهم؟
 بيرون زندگي جريان دارد و در درونم ...چه مي دانم!

اين خيلي وحشتناک است وقتي که يک پوچي که نه يک خلا عجيب در خودت حس کني که هر روز به جاي کمتر شدن بيشتر شود... شايد باورتان نشود اما الان که به آن خلا لعنتي فکر مي کنم تنم را عرقي سرد پوشانده ..از ترس. همه ي راه ها را امتحان کردم براي از بين بردن خلا :
عبادت، کتاب، موسيقي، مثنوي،  دوست، عشق خانواده، درس، دانشگاه، قرص، بي خيالي، خواب
اما اين لعنتي از جنس هيچ کدام نبود...و اين کلافه ام مي کند که مثل آدم کوکي ها زندگي مي کنم. من شب ها از ترس فردايي که خواهد آمد از خواب مي پرم!  حتي با سه تا قرص خواب هم نمي توانم بخوابم...مي ترسم چشم هايم را ببندم و فردا بشود...فردايي که هيچ چيز جز بيشتر تهي شدن در بر نخواهد داشت.

چه کنم که از کودکي عادت کرده ام همه چيز را فقط با علت بپذيرم. اما از امروز مي خواهم تمرين کنم که بعضي چيزها را بايد بدون علت پذيرفت مثلا وجود سوسک را ، وجود خودم را ،حسادت را ، دوست داشتن را و زندگي را


چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]