دست‌های سیمانی

من از برای مصلحت در حبس دنيا مانده ام.

پيش از آنکه واپسين نفسم را بر آرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن آخرين گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم در اين جهان ظُلَمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از کينه
نزد کسانی که نيازمند منند کسانی که نيازمند ايشانم
کسانی که ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتی کنم
باز شناسم که ام،که می توانم باشم،که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند،ساعت ها جان يابد،لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم،هنگامی که می گريم،هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو،به سوی خود
به سوی خدا که راهی است ناشناخته پر خار ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه ديده باشم شکوفايی گل ها را
بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آيم از زيبايی حيات
اکنون مرگ می تواند فراز آيد
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگويم زندگی کرده ام.
( مارگوت بيگل)


هيچ درس نمی خوانم و اصلا نگران امتحان ها نیستم.تصمیم خودم را گرفتم می خواهم انصراف بدهم و خلاص!!‌ از خیر مهندس شدن گذشتم.


چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]