دست‌های سیمانی

بی عنوان!

در اتاقم را آهسته باز و بسته می کنم مبادا مامان از خواب بیدار بشود.رفتم تو آشپزخانه حصیر هنوز بالا بود غروب بدجور من را به یاد کارهای انجام نداده ام می اندازد...حصیر را کشیدم پایین تا غروب را نبینم چای ریختم و سری به جعبه ی شیرینی!‌ می دانستم شیرینی مورد علاقه ام تمام شده! دوباره آهسته برگشتم دوست ندارم مامان از خواب بیدار بشه...آخه چند روزی است که با بابا دعوا دارند سر همون چیزهای همیشگی! از وقتی یادم می آید دعواشون سر همین بوده یعنی این همه سال حل نشده؟ چه می دونم! اصلا به من چه!
هفته ی دیگه امتحان ها شروع می شه.من همچنان به روی خودم نمی آورم! مامان دیگه امروز به حرف اومد و شروع کردن به دعوا کردن که یک کم درس بخون بی خیال!‌ و ما هم گفتیم به روی چشم!‌ کتاب اندیشه اسلامی را باز کردم  دیدم نوشتم «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...»‌ و دیدن این جمله همانا و درس نخواندن تا الان همانا!

این دفعه که از پیشت اومدم می خوام مثل
هانسل و گرتل  پشت سرم سنگریزه بریزم
تا دوباره بتونم پیدات کنم.


یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]