دست‌های سیمانی

چه اشتباه بزرگی و چه تجربه ی پرباری...

مي خواستم تا آخر امتحان ها قزوين بمانم اما طاقت نياوردم و گريزي به تهران!
فضاي بسته ي شهر با نگاه هاي عجيب مردمش کلافه ام مي کند و خانه ي کوچکمان به همراه يکي از هم خانه اي هايم ديوانه کننده است.تصميم گرفته ام هر وقت هم خانه ايم قزوين بود من نباشم.قضاوت نمي کنم اما بد جور براي حفظ دينش ديگران را به زحمت مي اندازد.يهودي است از قبل از دانشگاه مي شناختمش چه شناخت محدودي!حالا که با او زندگي کردم فهميدم و مي ترسم نکند اين تجربه در ارتباط هاي جدي تر در زندگي ام تکرار شود،مثلا ازدواج!‌ فکر مي کني مي شناسي اش و وقتي چند ماهي را با او زندگي مي کني مي بيني که نه!‌ اشتباه کرده اي من الان فرصت جبران اشتباهم را دارم اما آن وقت چي؟

فردا  مثل تمام روزهاي تقويم روز گمنامي است اما من مي خواهم رو در رو صحبت کردن را تجربه کنم!‌ هيچ در رويي به زندگي عادي پيدا نمي کنم.اميدوارم اين بار راهي که انتخاب کردم به بن بست نرسد.

 


جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]