دست‌های سیمانی

 

مدتی است شروع کرده ام به خواندن کتاب «نامه های سیمین دانشور به جلال آل احمد»‌ و چه لذتی می برم!


یکشنبه ۱۰ مارچ/ ۱۰ اسفند ۱۳۳۱
عزیز دلم جلال، امروز صبح خیلی دیر پا شدم.دیشب شنبه بود، زن احمقی به نام میسیز دولنز ما را دعوت کرده بود و ساعت دوازده شب آمدیم.یازده نفر از یازده ملیت مختلف بود و این مهمانی را به افتخار ژاپنی ها داده بود.خودش کیمونوی ژاپونی پوشیده بود و شیرینی ها تماما ژاپونی بود و بعد عید تولد فلمینگ که پسری دانمارکی است و زن آمریکایی گرفته است را هم برگزار کردند.البته بیشتر اهل مجلس یا سازی بلد بودند یا آوازی و یا رقصی.فقط زن تو دست سفید بود.جلال عزیزم،راستی اگر من بچه دار نشوم برای چه چیزی خوبم؟ ها؟ برای لای جرز دیوار.چطور است؟ عزیزم،آن که نویسندگی ام،این هم که آواز و سازم،آن هم زنیت و بچه داری ام.ولی نه بنا شد همدیگر را اذیت نکنیم و این چند ماه فراق را به هم سخت نگیریم.الهی شکر که تو را دارم.این بزرگترین تسلی من است.دیشب تمام تسلی ام این بود که فردا به جلال خواهم نوشت که زنش ما شاءالله چقدر باهنر است.عزیزم،این ها همه اش تقصیر پدر و مادر آدم است.هی ما را واداشتند درس بخوانیم و کله ی خود را حفر کنیم،در صورتی که اگر سازی به ما یاد داده بودند،چقدر به درد ما می خورد،چقدر در ایام تنهایی یار و یاورمان بود.ولی پدر و مادر هم تقصیری ندارند.چطور می شد به ما درس پیانو می دادند.شش نفر بودیم.آب از سر چشمه گل بود.نمی باید می گذاشتند شش تا بچه بیاورند تا مجبور شوند آنها را این جور هَل و هُله بار بیاورند.....

(نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد-کتاب اول، صفحه ی ۲۹۳ -انتشارات نیلوفر)


 


یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]