دست‌های سیمانی

 

نیلوفر می گفت:

چه چیزی باید تو را بگزد که آدم شوی؟

چرا هنوز هم بی دلیل اعتماد می کنی؟

 

 

 

شب بدی داشتم

آثارش را در آینه می دیدم

موهایم را شانه نزده بالای سرم جمع کردم

فکر کردم که چقدر ازش بدم می آید و نفرت را هم مانند دوست داشتن باید پذیرفت.

با عجله کفش هایم را پوشیدم

فکر کردم که کفش هایم را از این {...} بیشتر دوست دارم!

و اگر کفش هایم خراب بشوند خیلی بیشتر ناراحت می شوم تا زمانی که او مریض شود

 

این کارهای اداری و بالا و پایین و چپ و راست شدن برای یک تکه کاغذ کوچک عصبانی ام می کند.

مسئول سالن و مدیر گروه دائم توهین می کردند و انگار نه انگار که آدمی... گوش نمی دادم که چه می گفتند بی شک غر می زدند. فکر می کردم که نیلوفر راست می گوید...

دیگر حتی از ریسمان سیاه و سفید هم نمی ترسم....

 


چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]