دست‌های سیمانی

 

شاید تقصیر خودم بود که ناگهان در میانه ایستادم و به راهم شک کردم..... همین یک لحظه غفلت تمام لحظاتم را  گنگ و گیج کرده .... می نشینم روی صندلی پاهایم را بغل می کنم و هی مرور می کنم ساعت های کوتاه با او بودن را .....بعضی وقت ها لج هم می کنم بهانه هم می گیرم اشک هم می ریزم چرا که از این به بعد باید انعکاس لبخندش را روی لب های دیگری ببینم .............


جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]