دست‌های سیمانی

 

در دفترم نوشته بودم:

« شنبه ۲۸ آبان ۸۴ /  ۱۹ نوامبر ۲۰۰۵
قزوين-دانشگاه
   الان ساعت ۸:۴۵ است.سر کلاس فيزيک هستم.تصميم داشتم امروز گوش کنم.اما نتوانستم! نصف تقصير خودم است که حوصله ندارم و نصف تقصير استاد که عين{...}-گلاب به روی خودم!- مي ره منبر و ول نمی کنه و انگار با خودش حرف می زند! شرط می بندم نصف بچه های کلاس هم مانند من نمی فهمند استاد چه می گويد و به روی خودشان نمی آورند اين تجربه را از زمان کنکور دارم.معرکه است! دارم آگاهی با عمل را تجربه می کنم.
ديروز خيلی دوست داشتم بنويسم.تنبلی يا اين که می ترسيدم اگر شروع کنم نتوانم تمام کنم؟
اين جور نوشتن سر کلاس بيشتر قلقلکم می دهد!الان هم استاد چپ چپ نگاهم کرد آخه داشتم خميازه می کشيدم! اين قدر هم لباس پوشيده ام که احساس خفگی می کنم.بروم لباسم را در بياورم می آيم.
آخيش! احساس راحتی می کنم.رفتم پليور بافتنی ام را در آوردم و آمدم سر کلاس پنجره را باز کردم و الان احساس می کنم آزادم!
وای خدای من! من واقعا نمی دانم ملاک موسی خانی عزيز برای برگزيدن اين همه استاد باسواد چه بوده!
فکر مي کنم اينجا تنها چيزی که از استاد در نظر گرفته نمی شود قدرت انتقال  وسيستم کلاس داری باشد.همه ی چشم ها فقط و فقط به مدرک است.

چند روز پيش داشتم با اين دختره ی{...} حرف می زدم.نمی خواهم قضاوت کنم.اما چه کنم؟ دختره ی خر کرده تو بوق و کرنا که من افسردگی دارم وفلان و...می خواستم بگويم که خوب مگه هنره که همه جا جار می زنی به من چه به مردم هم ايضا.خوب شد دهنم را بستم و البته چشم هايم را نيز....خيلی وقت است که نديد می گيرم همه چيز را اينجا در قزوين.چشم هايم را می بندم گوش هايم را می گيرم و می آيم قزوين تا بيشتر از اين از دست اين جماعت دور و بر عصبانی نشوم.ای کاش زبانم را هم می توانستم نگه دارم بعضی مواقع واقعا از کوره در می روم.
اصلا به من چه؟ همش رفتم تو نخ دیگران یکی نیست بگوید هر وقت کامل شدی برو سراغ دیگران.
اين مرتيکه نمی خواهد درسش را تمام کند؟ بس است اين همه گشتاور و دوران..ما که چيزی نفهميديم!
خلاصه اين که امروز يک کشف تازه کرده ام و آن هم اين که من وقتی با مردم مواجه می شوم از پشت نقابم گوشه هايی از خود واقعی ام را می بينم که امکان ندارد اگر تنها بودم می ديدم..مانند حسادت! مثلا من اگر تنها بودم چطور به حسادت خودم پی مي بردم؟ و اما شايد اين حسادت برای هر دختری در سن من عادی باشد.نمی دانم! و اين که فکر مي کنم ديگران‌ آينه ی من هستند وقتی جلوه ی زشتی خودم را در ديگران می بينم از آن متنفر می شوم...انگار اين را کسی بهم گفته بود يادم نيست.
خدا را شکر استاد شروع کرده به حاضر غايب. حالا نمی دانم من حاضر بوده ام و يا غايب؟؟؟؟ »


دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]