دست‌های سیمانی

On an ordinary day, In an ordinary way

عکس جدیدش را نگاه می کنم که لبخند می‌زند،لبخندی از سر آرامش. نمی‌دانم من لبخندش را از سر آرامش تفسیر می‌کنم یا واقعن آرام است،انگار کن دویست کیلو بار را بعد از مدت‌ها از دوشش برداشته‌اند همان‌قدر قیافه‌اش آرام و راضی است.‌
عینک آفتابی به چشم دارد که من نمی‌شناسم. عینکش را گم کرده بود و تا همین هفته‌های آخر توی آفتاب اخم می‌کرد و رانندگی می‌کرد. عینک جدیدش ری بن است،همان مدل عینکی که من بارها حرفش را زده بودم و می‌گفتم دلم سرخابی‌اش را می‌خواهد. ‌
در شیشه عینکش می‌توان دستش را دید که بالا گرفته و از خودش عکس گرفته است. عکس شادی است.می‌گفت نمی‌تواند رابطه‌یمان را ادامه بدهد چون ماه‌ها است که اضطراب مشکلات من را دارد. من یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوم خانه ندارم،روز دیگر در آستانه از دست دادن بورس هستم،روز دیگر امتحان دارم و الخ. به نظرش من زیاد محور رابطه بودم و خسته است و دلش تابستان آرامی می‌خواهد،بدون فکر من و نگرانی برای من.‌‌‌
من هم خسته بودم.خسته از ماندن در اتاق تاریک و جا دادن همه چیزم در یک چمدان از ترس صاحبخانه و غرغرهای دخترهای خانه و پول نداشته برای دادن اجاره و سه ماه امتحان دادن که انگار پایانی نداشتند. انتظار نداشتم کسی در آن وضعیت از تابستان آرامَش حرف بزند،در هر صورت من هفته بعدش دیگر آنجا نبودم و او  می‌توانست به آرامش برسد بدون گرفتن این تصمیم سخت برای هردویمان. 
 فکر کردم بیست و پنج سال دارم و بار اولی نیست که در لحظه‌ایی که نباید،ترک شده‌ام .همیشه همین‌قدر عادی.شب اول بیدار ماندم و سپیده صبح را دیدم،شب دوم هق هق گریه کردم و با واسطه کردن دوستانش راضی‌اش کردم حرف بزنیم.شب چهارم توی هواپیما بودم،در راه خانه و گفتم دوستت دارم. الان؟‌دو هفته گذشته است و دارم فکر می‌کنم که کی می‌توانم شادمانی‌ام،بدون او، را بازیابم،دیگر نه چشم می‌دوزم به موبایلم برای خبری،نه مدام می‌پرسم چرا. فکر می‌کنم بیست و پنج سال سن مناسبی برای دیگر رنج نکشیدن از ترک شدن باشد. آدم باید در بیست و پنج سالگی‌اش ترک که می‌شود برود برای خودش ودکا بریزد و با احترام مرگ رابطه‌اش را بپذیرد.


دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]