دست‌های سیمانی

 

 وقتی که به دست به آب دسترسی نداری و کنار جاده تابلوی تهران ۲۵ کيلومتر را می بينی انگار دنيا روی سرت خراب می شود!

از عوارضی قزوين که رد شديم چند تا خانم ديدم که همه ی صورتشان پوشيده بود و دستشان دراز جلوی ماشين ها ...کل راه را فکر کردم ديدم سخت است بدجور هم که دستت را دراز کنی جلوی اين و آن پس عزت نفس و اين جور قضايا چه می شود؟ شايد شکم گرسنه اين جور چيزها سرش نمی شود...نمی دانم تکليفم چيست؟ اعتنا نکردن؟ يا قناعت کردن به همان چند سکه؟؟ اين جور موقع هاست که حدود خودم را می فهمم،کوچکی ابعادم را.....


دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]