دست‌های سیمانی

 

نه من او را دیده ام نه او مرا و حتی او نمی داند که منی وجود دارد.اما هرچه هست از نوشتنش لذت می برم،از تجربه هایش،از نحوه ی زندگیش ،از دید وسیعش. دیروز صدایی در گوشم مدام می خواند برو شهر کتاب،شهر کتاب کامرانیه.
پیاده رفتم،پیاده هم آمدم و برای خودم شعر خواندم از شاملو و سهراب که تازگی ها با هم دوست صمیمی شده ایم و گاهی هم حواسم می رفت پی جملات او.شهر کتاب برایم لذت بخش ترین جاها است.تحفه اش شد دو تا کتاب. و امروز دیدم نوشته دیروز رفته بودم شهر کتاب کامرانیه... و حالا اسم این اتفاق هرچه که می خواهد باشد،برای من خیلی شیرین بود.


پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]