دست‌های سیمانی

 

با صدای چیزی مثل قطره های یک رگبار که به شیشه می خورد بیدار شدم دیدم این قمری ها (موسی کو تقی به لهجه ی مشهدی-اصلا مگه من مشهدی ام؟ نمی دانم از کی یاد گرفتم.) هستند که دارند گوشه ی پنچره لانه می سازند و هی نوکشان می خورد به شیشه.خنده ام گرفت انگار دیوانه شده اند.پشت یک پنجره ای که به پاسیو ی تاریکی باز می شود مگر جای لانه ساختن است؟


سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]