دست‌های سیمانی

 

تمام شد.يک سال گذشت.سخت يا آسانش را نمی دانم.اما فکر می کنم بيشتر از آن چه که انتظارش را داشتم بزرگ شدم.دور از خانواده زندگی کردن چيزهای زيادی يادم داد.تجربه های ارزشمندی و به چه قیمت گزافی!


و دیگر این که دلم برايت تنگ شده اين را زمانی می فهمم که نگاه هايت را می دزدی.اما من بی محاباتر از گذشته خيره می مانم به چشم هايت...ديگر چيزی برای از دست دادن ندارم يا ترسی از نداشتنت .نمی توانم چيزی را که هرگز نداشته ام از دست بدهم!


جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥
پیام شما ()

[ خانه| آرشیو| آدرس فید ]