و این زندگی پر از انتظار.انتظار شام را می‌کشم و بعد خواب را.برخاستنم و به صبح فردا با امیدی مبهم می‌اندیشم.-برای چه؟ نمی‌دانم.بلند می‌شوم و انتظار نهار را می‌کشم و به همین ترتیب تا روز بعد. همه‌اش به خود می‌گویم: حالا در اداره‌اش است،حالا نهار می‌خورد،در اداره‌اش است،کارش را تمام کرده است.- و این خلا زندگی‌اش که باید به حدس و گمان تصورش کنم و باعث می‌شود از درد گریه سر دهم.

 

یادداشت‌ها،جلد اول،آلبر کامو

 


/ 0 نظر / 4 بازدید