visto studio/università

یک سال بیشتر است منتظر امروزم. الان جایی ایستاده ام که توی رویاهایم دیده بودم ... یک سال است امروز را یکی از شادترین و فراموش نکردنی ترین روزهای زندگیم تصور می کردم. خوب اگر همه چیز طبق تصور من پیش می رفت امروز قرار بود خیلی شاد باشم. می گویم خیلی شاد چون خیلی خسته ام و حوصله انتخاب کلمه ندارم.جدا خسته ام. ‏
*
پذیرش و پاسپورتم را می دهد دستم و با همه بد اخلاقی که ازش سراغ دارم می گوید مبارک باشد خانوم کوچولو، موفق باشی. من بغض داشتم، می چپانمشان توی کیفم و از پله ها که پایین می روم قطره های خون و اشک روی زمین می ریزند، بعد روی شال و مانتویم. انگار نمی خواهند بند بیایند...‏
*
در کنسول گری خراب شده، باز نمی شود و من پشت در خروج با شال و دستمال خونی ایستاده ام تا درستش کنند.فکر کردم همه این یک سال منتظر باز شدن دری بوده ام که پشتش هیچ چیز نیست،درست مثل الان.‏
* ‏
تکه عجیبی از خودم را دیده ام این چند روز. جوری شده ام که حتی حاضرم با کسی که توی تاکسی کنارم نشسته درد دل کنم. اینقدر ضعیف. دیدی دختر جان؟ دیدی "توی درد پر رو " نیستم؟ هیچ می دانستی تنها چیزی که اشک من را در می آورد صدای تو بود؟ امروز به یکی دیگر از آرزوهایم رسیدم وقتی با چشم های خودم دیدم که از روی نت می خوانی و داری یک خواننده حرفه ای می شوی ... تو یک روز " کالی اُپِ" سرزمین من می شوی ...‏
*
آدم بعضی وقت ها باید بایستد،توانستن فاکتورهای بیشتری از خواستن من می خواهد یا اگر تنها فاکتور همان خواستن باشد‏، اینجا ملاک خواستن من نبوده ... خانواده خواسته اند که نخواهند و توانسته اند ... ‏
*
یک سال است منتظر امروزم. امروز باید شادی می کردم و باقی وسایلم را می گذاشتم توی ساک ... نه امروز نباید گوشه اتاق زانوهایم را بغل می کردم و خان باجی گوش می دادم و به چمدان های بسته ام نگاه می کردم. نه هیچ فکر نمی کردم امروز همچین روزی باشد .‏..‏
/ 0 نظر / 7 بازدید