از "رابطه‌های جایگزین" بیزارم. این نگاه که جایگزین کننده به جایگزین شونده دارد و هروقت جان سالم از مرحله‌ی سخت تمام شدن رابطه‌‌‌ی قبلیش به در برد شروع می‌کند به بهانه‌گیری و خداحافظ من رفتم،آزارم می‌دهد.‌‌‌‌‌
جایگزین کننده را می‌گذارم کنار که به نظرم فردی است نابالغ در رفتارهای اجتماعی و شاید هم دلایل و منطقش از دایره درک من بیرون.می‌خواهم از جایگزین شونده که له می‌شود حرف بزنم.من یک‌بار توی رابطه پا در هوایی گیر افتاده بودم و مدام دست و پا می زدم برای بند کردن پایم.چیزی راجع به رابطه جایگزین نمی‌دانستم.نمی‌دانستم کسی می‌تواند برای فراموش کردن -که ادعای مزخرفی است- ،برای سرگرم کردن خودش و منحرف کردن فکرش از رابطه‌‌ی تمام شده‌اش بیاید وسط زندگی من. ‌
بعدتر فهمیدم که خیلی‌ها راه حل رابطه‌های عمیق تمام شده‌یشان را رابطه جایگزین می دانند.شاید من مرتاض باشم،نمی‌دانم، اما من جان می‌دهم،زار می‌زنم،خودم را به در و دیوار می‌کوبم،بالشت را گاز می‌گیرم،چرت و پرت می‌نویسم،هرکاری می‌کنم اما آن دوران لعنتی را تنها تحمل می‌کنم و تقریبن مطمئنم که هیچ‌وقت نقش "جایگزین کننده" را بازی نخواهم کرد.‌
*‌‌‌‌
 نمی‌دانستم تنهایی‌ انواع و اقسام دارد.فکر می‌کردم همیشه تنها بوده‌ام و تنهایی را بلدم اما هیچ‌وقت این جنس تنهایی که این‌جا هست را ندیده بودم .تنهایی مطلقی که ذهنت را از کار می‌اندازد،ترسویت می‌کند. داشتم خودم را می‌کشیدم جلو،مثل وقتی دمپایی را روی زمین بکشی،لِخ لِخ صدا می کردم و خودم را می‌کشیدم جلو. ساده گیر رابطه جایگزین افتادم. کافی بود چند تا اس ام اس بدهد چه برسد به این که هرشب نیم ساعت راه بیاید شب به خیر بگوید و برود،معلوم است که خیلی راحت توانست من را بچپاند توی نقش جایگزین شونده. بعد ورِ آگاهم داد می‌زد،حرص می‌خورد،موهایش را می‌کَند تا حالیم کند دخترجان،این همان اشتباهی است که یک‌بار کردی حالا فقط اشتباهت لباسش را عوض کرده،چطور نمی شناسی‌اش؟ ‌‌‌
من بی‌حوصله بودم،از عوارض پی ام اس شاید و دلم تنها حمایت می‌خواست،نرمی می‌خواست،چند روزی مدارا می‌خواست- رابطه جایگزین این‌ها را ندارد،جایگزین کننده زخمی تر و بی حوصله تر از مدارا با کس دیگری است. - و خبری از این‌ها نبود. او هم فهمید من برخلاف داشتن تمام فاکتورهای لازمش برای رختخواب - که پایه اصلی رابطه‌های جایگزین است- قرار نیست قدمی بردارم. فرار کرد.
از تنهایی که دوباره می‌آمد سراغم ترسیده بودم،تکه تکه و له افتاده بودم یک گوشه. حالا؟ راضی‌ام،راضی‌ام که لباس جایگزین شونده را درآورده‌ام و قرار نیست به خاطر ترس از تنها ماندنم به کسی دل ببندم که راه‌حل گذر از وضعیت بحرانی زندگی‌اش، به بحران کشیدن زندگی دیگری ختم می‌شود.

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
مرضیه

این رابطه ها مثل سیگاریه که با سیگار قبلی روشن کنی...تموم کردن و پای همه چیز ایستادن جراتی میخاد که همه ندارن...:(