انگار اين جا انتهای داستان است.........داستانی که نه کلاغ داشت و نه خانه ای برای رسيدن......

/ 3 نظر / 2 بازدید
roz !!

داستانی که نه کلاغی داشته باشد و نه خانه ای حتما انتهایی هم نخواهد داشت ! پایان ، فقط یک بهانه است برای کسانی که خسته اند از راه . تو راه را می شناسی ... می دانی که راه ، همراه است و خسته کننده نیست ... پس چرا بهانه می آوری ؟

گلشيد

یادمه بچه که بودم همیشه دلم واسه کلاغ آخر قصه می سوخت.....فکر می کردم چه جوریه که هیچ وقت کلاغه نمی رسه به خونش.... همش از خودم می پرسیدم مگه راه چه قدر دوره....مگه خونشو بلد نیست؟؟ یادمه یه شب به خالم گفتم نمی شه امشب آخر قصه کلاغه برسه به خونش.....یادم نیست چی شد.......یادم نمیاد کلاغه به خونش رسیده باشه....شاید زودتر از آخر قصه خوابم برد............... همچنان فکر می کردم مگه می شه کلاغ هیچ وقت نرسه به خونش.....؟؟ بزرگتر که شدم.....یه مدت کلاغه رو یادم رفته بود...دیگه نگران رسیدن یا نرسیدنش نبودم.... اما.....الان........یه مدته خودم شدم شبیه کلاغ آخر قصه...... الان می فهمم چه جوری بود که ته همه قصه ها کلاغه به خونش نمی رسید....

گلشيد

اینو انلاین نوشتم.... چه قدر حرف دلمه.... چه پست خوبیه واسه آپدیت این دفعه!!!