And every stranger's face I see reminds me that I long to be homeward bound

من ‌آن شب خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بودم،بعد از شش ماه داشتم بی‌خبر برمی‌گشتم خانه و کسی توی فرودگاه منتظرم بود که دوستش داشتم.آن شب دوست داشتم راه فرودگاه تا خانه هیچ‌وقت تمام نشود و من بتوانم دستش را برای همیشه توی دستم داشته باشم. ‌

دیروز برگشتم به شهر کوفتی. اینجا را می گویم و هنوز حواسم پیش تمام چیزهایی است که رها کرده ام و آمده ام.

 

ناله می کنم.ناله های تکراری،بگذارید به حساب یک روز تنهایی که از دنده غرغر بیدار شده ام.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
آزاد

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می‌گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می‌گویم نامت را به من بگو و دستت را به من بده حرفت را به من بگو و قلبت را به من بده من ریشه‌های تو را دریافته‌م با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته‌ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید زیرا که من ریشه‌های تو را دریافته‌ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست شاملو

نازنین

خوشبختی رو هر جایی میشه پیدا کرد حتی اونجایی که به نظرت کوفتیه خوشبختی رو خود آدم میسازه.با تصمیم خودش.