باغ آينه (بامداد)

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.

فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

/ 3 نظر / 6 بازدید
*** نیکتا ***

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبايی داری وقت کردی پیش منم بيا ... ممنونم .

رز !!

رهاي عزيز ! قبلا فكر مي كردم تنها دليل درست كردن يا نوشتن يك وبلاگ ،‌ به زبان آوردن حرفهاي نگفته است . ولي حالا مي بينم پيدا كردن دوستان خوبي مثل تو بهترين دليل براي نوشتن يك وبلاگ است ... كمکم كن تا سوءتفاهم ها را از بين ببرم و بهتر بنويسم ...

گلشید

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم.............................رهای عزيز لازم نيست دنبال من بگردی.هر موقع دوست داشتی همديگرو بينيم کافيه فقط بگی.من خودم ميام.عوامل نفوذيتو بيخودی به زحمت ننداز.:D