که آنچه غایت جهد تو بود کوشیدی ...

روزهای خوبی را نمی گذرانم. چمدان های بسته ام گوشه اتاق هستند و من نمی خواهم بازشان کنم.هر چند واقعیت را قبول کرده ام ولی دلسردم و هیچ تصمیمی برای آینده ندارم. من یک جورهای بدی هستم باید بتوانم رویای کاری که می خواهم انجام بدهم را با جزییات ببینم تا شروع به کار کنم و این روزها هیچ رویایی نمی بینم و حول و حوش هیچ کاری خیال پردازی نمی کنم.

دلم برای وقتم که نه برای خودم که تلف می شوم می سوزد. روزهای سیاهی محاصره ام کرده اند هرچقدر بیشتر دست و پا می زنم کمتر تکان می خورم. باید آرام از کنار این روزهای سیاه بگذرم.صبور باشم و کمی به خودم وقت بدهم برای پیدا کردن راهم. می دانم باید صبور باشم اما صبرم نمی آید ...

/ 2 نظر / 7 بازدید
مرضیه

اما صبرم نمی آید