چه اشتباه بزرگی و چه تجربه ی پرباری...

مي خواستم تا آخر امتحان ها قزوين بمانم اما طاقت نياوردم و گريزي به تهران!
فضاي بسته ي شهر با نگاه هاي عجيب مردمش کلافه ام مي کند و خانه ي کوچکمان به همراه يکي از هم خانه اي هايم ديوانه کننده است.تصميم گرفته ام هر وقت هم خانه ايم قزوين بود من نباشم.قضاوت نمي کنم اما بد جور براي حفظ دينش ديگران را به زحمت مي اندازد.يهودي است از قبل از دانشگاه مي شناختمش چه شناخت محدودي!حالا که با او زندگي کردم فهميدم و مي ترسم نکند اين تجربه در ارتباط هاي جدي تر در زندگي ام تکرار شود،مثلا ازدواج!‌ فکر مي کني مي شناسي اش و وقتي چند ماهي را با او زندگي مي کني مي بيني که نه!‌ اشتباه کرده اي من الان فرصت جبران اشتباهم را دارم اما آن وقت چي؟

فردا  مثل تمام روزهاي تقويم روز گمنامي است اما من مي خواهم رو در رو صحبت کردن را تجربه کنم!‌ هيچ در رويي به زندگي عادي پيدا نمي کنم.اميدوارم اين بار راهي که انتخاب کردم به بن بست نرسد.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
مانا

اين يه واقعيته که تا وقتی با کسی زير يه سقف نکنی خيلی چيزها را نمی فهمی ولی اين ترس نداره....اگر به عقب برگردی حتما در مورد اين همخونه ای هم چيزهايی رو می دونستی ولی فکر کردی اهميت نداره....ولی در مورد ازدواج همه چيز مهمه........

مانا

زندگی نکنی(تصحيح متن قبل)

رز !!

شناخت ، غير ممكن است . بايد كنار بياي.فكر كنم تنها راه همين است . نمي توان كسي را شناخت . ما هنوز خودمان را هم نمي شناسيم پس تو چطور توقع داري كه ديگري را بشناسي ؟! سلام . دلم تنگ شده بود...دلم گرفته ... دلم به اندازه ي همه ي دنيا گرفته ... چي كار كنم ...