سخت می‌گیرم،نه تنها به خودم بلکه به اطرافیانم،به کسانی که دوستم دارند،به کسانی که دوستشان دارم.‌‌
عادت کرده‌ام برنجم حتی به زور خودم را برنجانم. نمی‌دانم چطور با خود بد قلقم کنار بیایم،حتی به حالت استیصال داد زده‌ام سر خودم که چه‌ کارت کنم؟ چه مرگت هست؟ ‌
همه چیز خیلی خوب است اما یک چیزی درونم باور نمی‌کند همه چیز خوب باشد،دنبال بهانه می‌گردد برای عصبانی شدن،برای داد زدن،برای غصه خوردن،برای صدای قلب را گرومپ گرومپ درآوردن. والله من یکی دیگر تحمل ندارم، از دست خودم آنچنان عاجزم که مادری از پسر بچه شیطانش.

/ 1 نظر / 9 بازدید
مرضیه

az ala'eme afsordegi mibashad!!i