I wish I was the verb "to trust", and never let you down

باید یک متن بنویسم،چند روزی پشت گوش انداخته‌ام و فردا باید متن را تحویل بدهم.طرحی از چیزی که باید بنویسم در ذهنم ندارم.خواستم متن را با این جمله شروع کنم که "حواسم به گوشی‌ام نبود و اصلن فکر نمی‌کردم یک پنجشنبه شب کسی با من کار داشته باشد آن هم چنین کاری.حتی نمی‌خواستم گوشی را جواب بدهم " و باقی قصه. ولی فکر کردم کسی به این که آن شب که من قرار است برایش یک متن بنویسم یک پنجشنبه بود و من حواسم به موبایلم نبود اهمیت نمی‌دهد.نوشتن چیزی را که دوست ندارم می‌گذارم کنار و می‌آیم این‌جا از آن پنجشنبه شب که باید برایش بنویسم و حواسم به گوشی‌ام نبود بنویسم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
برخلاف چیزی که به نظر می‌آمد نه شاد بودم نه آرام. فقط فکر کردم چقدر خوب که حتی تا آخرین لحظه تسلیم نشدم و گذاشتم چمدان هایم بسته بمانند.شاید این زمان لازم بود تا من ته ته های خودم را ببینم،حد و اندازه های خودم را بسنجم و ببینم چقدر چقدر چقدر پوست کلفتم .  
آن پنجشنبه شب که من حواسم به موبایلم نبود یک اتفاق،یک معجزه،یک شانس- اصلن نمی دانم اسمش را چه بگذارم- باعث شد من بتوانم بروم و در یکی از همین روزها پرواز تهران-رم دخترک بلندپروازی را که برای رویاهایش می جنگد با خودش خواهد برد.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
marzieh

:****************************************************

ياسمين همداني

پس رفتني شدم رها! I just know that the good things come around when you least expect them!