به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

مادر پول را گذاشت و رفت.از آن روز هم علی رغم تمام تلاش های من حرف هایمان ختم شده به یک سلام و شب به خیر. پدر مدام یادآوری می کند آنجا نمی توانم روی کمکشان حساب کنم و تمام پول همین یک پاکت است. آدم را می ترسانند ...

*

به نیلوفر زنگ می زنم. حواسش هیچ پیش من نیست از آدم های این روزهایش حرف می زند،نمی خواهم راجع بهشان بدانم اما گوش می کنم و تا می آیم بگویم وقت کمی برای با هم بودن مانده موبایلش زنگ می خورد و می گوید "بهت زنگ می زنم" می دانم که امروز دیگر زنگ نخواهد زد.

*

به بیست و سه سالگی ام فکر می کنم. به روز وحشتناک تولدم.هشت ماه است بیست و سه ساله شده ام. نه ... من چند سال بزرگ تر شدم در این هشت ماه،چند سال.

*

به بیست و پنج فروردین فکر می کنم. تمام مدتی که در سینما بودیم گریه می کردم. به نیلوفر گفتم تکست بدم؟‌ مکث که کرد من سند را زده بودم. و آرام آرام داشتیم برمی گشتیم که گفتم :‌ "‌بهش می گم دوستت پیشته با من این طوری حرف می زنی؟‌گفت نه اما اگرم بود فرقی نداشت "‌ نیلوفر سرش را انداخت پایین،تا تجریش حرفی نزد دیگر. رابطه یمان تمام شده بود و من بیهوده تقلا می کردم.

*

به هجده بهمن فکر می کنم. سرد بود،نور بخاری اذیت می کرد،از روز دفاع می ترسیدم اما بهترین جای دنیا مال من بود ... آغوشش.

*

به ششم فروردین فکر می کنم،‌به همه کارهایی که آن شب می خواستم بکنم اما ترس دوباره از دست دادنش جلویم را می گرفت. اگر می دانستم دو هفته بعد برای همیشه می رود ... آخ اگر می دانستم.

*

به هجده سالگی ام فکر می کنم، به اولین نفری که دوستش داشتم. به دست دادن با دخترک. به قدرتی که بعد از آن توهم دوست داشتن پیدا کردم،به منی که دستم را زدم سر زانویم و خودم بلند شدم.

*

به آدم بعدی اش فکر می کنم. به آدمی که الان دارد،به آدمی که بعدتر خواهد داشت. به واکنش آدم های بعدی به آدم های قبلی - که فکر کنم من کم رنگ ترین آدم این لیست باشم - به جریان آرامی که می خواست ...

*

یک هفته است اسهال و تهوع و گاها تب دارم. اسهال را می دانم وقتی اضطراب دارم سراغم می آید همیشه دوره امتحان ها اسهال دارم. تهوع؟‌ به گمانم عوارض پی ام اس باشد. تب اما جدید است ... فهمیده ام وقتی تب دارم و به آغوش کسی که دوستش دارم فکر می کنم از دنیا فاصله می گیرم نمی دانم کجا می روم اما حوالی این دنیا نیست .

*

تهوع دارد خفه ام می کند،تب دارم. بی حال افتاده ام روی تختم و فکر می کنم شب قبل از شنیدن "دیگر آن احساسی که باید باشد نیست ... کاری نداری؟پول تلفنت زیاد می شه به موبایل زنگ زدی. خداحافظ" تکست داده بودم :

there's so many many thoughts when i try to go to sleep
but with you i start to feel a sort of temporary peace

و لابد با همان تنبلی خاص خودش گوشی اش را برداشته و اسم مرا دیده تکست را خوانده، ترسیده از گرفتار شدن و با خودش گفته یکی از همین روزها تمامش می کنم و به براتیگان فکر می کرده که :

چقدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوست اش نداری
دیگر

/ 3 نظر / 5 بازدید
یاسمین همدانی

سلام مطالب وب لاگتون رو خوندم. ساده اند اما حقیقی. کمی آدم رو مور مور می کنند واقعیتی که پشتشون وجود داره. شاید احمقانه باشه اما باید بگم که از سادگی بیانتون لذت بردم

It's me

حالم بده .. شعر براتیگان چقدر تلخ و واقعی !

گربه تنها

برایت آرزوی روزهایی پر از شادی میکنم روزهایی که همه مثل پروانه دورت بگردن و تو برای همشون ناز کنی و از این که نازت را میکشن لذت ببری و در آخر به بهترین برسی [گل]