دیروز دوستی پرسید با دلتنگی و دوری چطور کنار مى‌آیی؟ من جواب دادم که نمی‌گویم عادت می‌کنی،چون هیچ‌وقت عادی نمی‌شود. اما کم‌کم با شناختی که از خودت به دست می‌آوری راه‌های کنار آمدن و پریدن از روی دلتنگی،دوری و تنهایی را پیدا می‌کنی. از دیروز دارم به جواب ناخودآگاهی که به ذهنم رسید و برایش نوشتم فکر می‌کنم. به شب‌هایی که فکر می‌کردم صبح هیچ‌وقت نخواهد رسید.ناامید و تنها، سردرگم و بلاتکلیف ... و مدام به خودم یادآوری می‌کردم در این وضع تنهایم و اصلن چطور می‌توانم از پسش بربیایم؟‌ از این شب‌ها زیاد دیده‌ام و یاد گرفته‌ام بروم توی رختخوابم،کتاب بخوانم یا به مخاطب خاص و زمستان سال ِ مخاطب خاص فکر کنم. قبل‌تر کلرودیازپوکساید می‌خوردم اما الان به تنهایی از روی این شب‌ها می‌پرم. می‌دانم این شب‌ها باید موبایلم را جایی قایم کنم تا فکر اس ام اس دادن به کسی به سرم نزند که فردا صبحش که همه چیز آرام است از تکستی که فرستاده‌ام پشیمان نشوم. یاد‌ گرفته‌ام عصرها و بعدازظهرهای طولانی آخر هفته‌هایشان،با دختر غمگین درونم -که خیلی وقت‌ها هم او پیروز می‌شود- بجنگم و دامن کوتاهش را پایش کنم و ببرمش بیرون قدمی بزند و شیر،یا نان یا یک شیرینی هم برای خودش بخرد و مغازه‌ها را تماشا کند. عصرهایی هم بوده است که دلم خواسته من هم با کسی در یکی از بارها که کنار خیابان صندلی می‌گذارند نشسته باشم. مو درست کرده‌ام،لباس انتخاب کرده‌ام با این که می‌دانستم جایی نمی‌روم. و در آخر به خودم حق اشتباه کردن داده‌ام. گذاشته‌ام اشتباه کنم و کارهای احمقانه انجام بدهم. به خودم سخت نگرفته‌ام و مهربان بوده‌ام با دخترک ترسان درونم.

/ 2 نظر / 3 بازدید
It's me

عزیزم . . خوشحالم که از پسش براومدی :*

نازنین

افکارتو دوست دارم چون می فهممشون.بهم نزدیکن.[لبخند]