من مرض نگهداری تاریخ‌‌ها وشمردن ماه‌ها را داشتم که مثلن سه ماه شد،شش ماه شد،یک‌سال شد و الخ. بزرگ‌‌تر که شدم تاریخ‌ها هم زیاد و زیادتر شدند. سرم پر شد از تاریخ سالگرد‌ها و عزاداری‌های اتفاقات زندگی‌ام. کم‌کم یاد گرفتم باید کلکسیون تاریخ‌هایم را دست‌چین کنم و باقی را بیندازم توی سطل آشغال و خودم را شر شمردن ماه‌ها و سال‌ها خلاص کنم.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
یکی از تاریخ‌هایی که برای همیشه نگهش داشتم،یک مهر هفتاد و نه است. امسال،دوازدهمین سال دوستی‌مان است. دوستی مثال زدنی نیلوفر و من که وقت گذاشتیم و همدیگر را مو به مو شناختیم. شناختمان اعتمادی را به دنبال داشت که هیچ اتفاقی نتوانست ذره‌ای از اعتمادمان را بدزد،حتی دوری و فاصله این یک‌سال ...‌
جایی نیلوفر گفت خوبی دوستی‌مان این است که من هیچ تکه‌ای از تو نیست که بخواهم تحمل کنم،تو،خود من هستی که داری روبه‌رویم زندگی می‌کنی.‌
قرارمان این است که هرجایی که زندگی کشاندمان،ما رویمان به هم باشد ... و زندگی را مجبور کنیم به ما اجازه بدهد کنارهم باشیم برای همیشه و این تنها همیشه‌ایی است که بدون تردید می‌گویمش.

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
مرضیه

keeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeif kardam, manam ye roya daram mesle niloufar e to! ounam alan 2 saale ke austrailia hast ama bond e beine ma kheili amigh tar shode...wish u 2 the happiest moments

بابیکا

رها. از بهترینهایی. از خیلی قدیم تا حالا بر این عقیده واقفم. شاد میخوامت و سلامت. بقیه ی خوبی ها خودشون میان.