انگار همه ی کوچه ها را به مناسبت ورود من بن بست کرده اند و همه ی درها را گل گرفته اند و پنجره ها را چفت زده اند....راهی برای خروج از تو ،بدون عبور از تو نیست. لعنت به من که آگاهانه ،احمقانه ترین تصمیم را گرفتم!

/ 7 نظر / 4 بازدید
مرد بارانی

سلام.والا ما از عمارت آ ميرزا خان پيکوفسکی آمديم و چون ديدم شما در کامنت دانی ايشان کامنتی انداخته بوديد مبنی بر اينکه شما هم به بلاد غربی رفته ايد گفتيم شايد که شما هم سفر نامه ای نوشته باشيد.هرچند که نوشته و سفرنامه در مورد آن ممالک بسی بسيار خوانده ايم اما خواستيم برای شما را هم بخوانيم اما انگار که سعادتش نصيبمان نگشت. گاهی وقتها تصميم های ميگيريم که که به نظر در اون لحظه درست مياد اما بعد از گذشت زمان ميفهميم که چه کرديم

رز !!

خودتو سرزنش نکن . تصمیم ، مال ِ تو بوده . پس پاش وایسا ! به این فکر کن که یه تجربه ی جدید به دست آوردی تا دیگه آگاهانه تصمیم احمقانه نگیری ... راستی اگه تونستی از خودت عبور کنی ، راهش را به من هم یاد بده ... آخه درهای زندگی ِ من هم یه جوریایی بسته شده اند !

مانی

کوچه های بن بست ساليانی دراز انتظار عبور عابرانی چون تو را کشيده اند ، زود بر نگرد اندکی درنگ کن رفيق....منم آپم مخلص-----------مانی

سهيل

ديشب که از پشت ابرها بيرون نيامده بودي آسمان را گريستم...

سهيل

کوچه ها هميشه به بن بست ختم می شوند... آدم ها هميشه به مرگ... حقيقت جاده را باور کن...جاده های سربی...

گلشيد

احمقانه ترين تصميم....مثل من... اما بايد برم ببينمش...ميخوام ببينمش...يه چيزايی هست که بايد بفهمم...يه چيزايی هست که بايد بگم.......