من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد
چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟
چگونه هیچ نگفتم
چگونه تن دادم
چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است

چه سوگواری تلخی
چقدر خالی ام از سبز
پرنده با من نیست
چقدر خالی ام از امتداد زیبایی
چراغ در کف من بود
چگونه روشنایی راه را نفهمیدم
چقدر گم شده ام

چقدر فاصله سنگین است
چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند
چقدر تاریکم و روبه روی دلم بیکران روشن دشت

و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد
و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم دلم را نپاشم
چرا خواب باشم؟

تو را دیدم ای عشق
و دیگر زمین، آسمانی است
و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو کافی است....
-؟؟؟ (به گمانم شعری باشد از عبدالرضا ملکیان)- با اختصار

/ 4 نظر / 3 بازدید
SOHEIL

اين يخ زدن ...سياه شدن...سوز برف..مرگ مرداب...باتلاق................و تا زير لب لجن يک دوزخ بزرگ از امکان و شک و ياس يک برزخ هميشگی از جان به سر شدن...

SOHEIL

شعر هم گاهی...خاکستری ام...و بی خاطره تر از آسمون و خدايی که ميگن همين نزديکی هاست...

زرشكي

سلام رها جونم. شعر قشنگی نوشتی. راستی چه خبر از اوضاع و احوال درست ؟؟ شاد باشی