نه برای این‌که امشب (بامداد فردا؟ ) عید است آمده باشم چیزی برای بهار و عید و دوری از خانواده و عید را احساس نکردن بنویسم. از سر بی‌کاری است و من هروقت بی‌کارم همه کاری می‌کنم که از درس خواندن فرار کنم. از صبح اتاق تمیز کرده‌ام،هفت‌سین انداخته‌ام،موهایم را با دقت خاصی درست کرده‌ام،آشپزی کرده‌ام،توت فرنگی و خامه درست کرده‌ام،شیرینی چیده‌ام و الان هم لاک زده ام و دست‌هایم را مثل عنکبوت نگه داشته‌ام تا لاکم خشک شود ... خواستم بگویم همه کاری کرده‌ام جز درس خواندن.‌
نه اصلن آمده بودم بگویم که آدم در زندگی‌اش به مرحله وحشتناکی به نام "آگاهی" می‌رسد و داشت یادم می‌رفت بگویمش کلن، آگاهی را می‌گویم.وحشتناک است چون دیگر خودت را نمی توانی گول بزنی. یک‌دفعه می‌بینی داری مچ خودت را می‌گیری،سوراخ و سنبه های خودت را یاد گرفته‌ای،با خودت رو راست شده‌ای. یک کلمه و یک نگاه کافی است تا فلانی را بیندازی توی فلان سبد توی فلان قفسه‌ی ذهنت. مثلن؟ من مدام می‌خواهم به خودم بگویم که جایش خالی است اما آن ورِ آگاهم داد می زند که حرف اضافه نزن، می‌خواهی برایش گریه و زاری راه بیندازی چون دوتا بسته توی گمرک داری که نمی‌دانی چطور باید بگیریشان و دو سه تا قبض و نامه از اداره پست که ازشان سر درنمی‌آوری.اگر الان کسی درخانه را بزند و بسته‌هایت را بدهد دستت آن وقت می‌فهمی که جایش هیچ هم خالی نیست. ترسیده‌ای، از تنها ماندن ترسیده‌ای.فکر می‌کنی تنهایی کارد و چنگال درمی‌آورد، می خوردت.باورت نمی‌شود تا این‌جا خودت از پس همه کارها برآمده‌ای.

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
marzieh

آدم در زندگی‌اش به مرحله وحشتناکی به نام "آگاهی" می‌رسد و داشت یادم می‌رفت بگویمش کلن، آگاهی را می‌گویم.وحشتناک است چون دیگر خودت را نمی توانی گول بزنی. یک‌دفعه می‌بینی داری مچ خودت را می‌گیری،سوراخ و سنبه های خودت را یاد گرفته‌ای،با خودت رو راست شده‌ای.aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaali bud perfect:**