نه من او را دیده ام نه او مرا و حتی او نمی داند که منی وجود دارد.اما هرچه هست از نوشتنش لذت می برم،از تجربه هایش،از نحوه ی زندگیش ،از دید وسیعش. دیروز صدایی در گوشم مدام می خواند برو شهر کتاب،شهر کتاب کامرانیه.
پیاده رفتم،پیاده هم آمدم و برای خودم شعر خواندم از شاملو و سهراب که تازگی ها با هم دوست صمیمی شده ایم و گاهی هم حواسم می رفت پی جملات او.شهر کتاب برایم لذت بخش ترین جاها است.تحفه اش شد دو تا کتاب. و امروز دیدم نوشته دیروز رفته بودم شهر کتاب کامرانیه... و حالا اسم این اتفاق هرچه که می خواهد باشد،برای من خیلی شیرین بود.

/ 5 نظر / 5 بازدید
گيوتين (مزايا و معايب)

من از شهر کتاب اونجا خيلی خاطره ها دارم به وبلاگ من هم سر بزن يه کم خشنه اما ... بايد خودت ببينی

maryam

سلام رها جان... دل به دل راه داره!!! شاد و سلامت باشی

نیلوفر

سلام وبلاگ با حالی داری ولی اگر از عکس هم استفاده کنی بهترم ميشه به منم سر بزن قربانت بای

رز !!

سلام . نوشته هايت را می خوانم هميشه . ولی فرصتی برای نوشتن ندارم . فقط می خوانم و فکر می کنم ...