هیچ‌وقت دوستِ‌ نزدیکم به حسابش نیاوردم،برای من دوستی‌ایی بود که ناخواسته شکل گرفته بود و باید به دیدارهای هر از گاهی‌ تن می‌دادم. 
در این ماه‌های اخیر آزارم داد با تکرار مکررات کجایی و نیستی و قهرم و چقدر بی‌‌‌معرفتی و از این قبیل جمله‌های حق به جانب تهوع‌‌آور و بی‌منطق،که اصلن گیریم من نیستم،تو که هستی بیا و حال من را بپرس و طعنه نزن. من با عصبانیت و زیر لب غر و لند کنان کامنت‌ها را می‌خواندم و خیلی بی‌خودی :)‌ تایپ می‌کردم در جواب.‌
مدتی پیش فهمیدم ‌چیزهایی را پنهان کرده است که نباید.چیزهایی که حقم بوده بدانم.یعنی تا جایی که من نمی‌خواستم بدانم صرفن (صرفـا با تنوین الف؟) نگفتن حقیقت بود ولی از جایی که من خواستم بدانم و چند باری هم پرسیدم دروغ گفتن به حساب می‌آمد دیگر.‌‌
 من نه گفتم می‌دانم که دروغ گفتی،نه پرسیدم که چرا دروغ گفتی.تصمیم گرفتم از کنار خودش و دروغ‌هایش آرام آرام بگذرم و بگذارمشان*. آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند.

 

*لازم است بگویم این ترکیب برگرفته از شعر "بگذار و بگذر"‌حمید مصدق است یا نه،واضح است؟

 


‌‌

/ 2 نظر / 4 بازدید
marzieh

آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند....

گلشید

عجب