دارم با کسانی زندگی می‌کنم که تنها یک نسبت خونی ما را به هم متصل کرده‌ است. ما هیچ شناختی از هم نداریم و حتی حوزه اخلاقیات یکدیگر را هم نمی‌دانیم.مادر فارسی زبان این خانواده مدت‌هاست که از ایران دور بوده است و حتی فارسی حرف زدن من را خوب نمی‌فهمد،نه این‌که فارسی نفهمد،نه، حرف زدن من را نمی‌فهمد و من مدام مجبورم بگویم ای بابا شوخی کردم، نه منظورم این نبود، نه معنی اش این نمی شود و ... .گفتگوهای آزاردهنده‌ای هم داریم که من مجبورم ساکت بمانم و سر تکان بدهم مثلا : چرا کاپشن پوشیدی؟ این نازک است پالتو بپوش. من حتی نمی‌توانم بگویم من بیشتر از هرکس دیگری نگران خودم و سرما هستم. بهت زنگ نزد؟‌دیگه جوابش رو ندی ها.‌اااا چرا جواب دادی؟‌ وای، چرا فلفل سیاه می‌خوری؟‌ وا چه حرفا روغن زیتون می‌خوری دلت درد می‌گیره؟ نه اینطوری نیست باید بخوری. از ماهی بدت میاد؟ این چه اداهایی که درمیاری؟ باید بخوری.‌‌این ادا بازی‌ها چیه که گریه می‌کنی؟ مگه فقط تو یک نفر اومدی؟ دیگه از این لوس بازی‌ها و مسخره بازی‌ها راه ننداز.
بی انصاف نباشم،من دارم توی خانه‌یشان زندگی می‌کنم باید قوانین خانه را رعایت کنم می‌دانم. حتی فکرش را نمی‌کردم در همچین وضعیتی گیر بیفتم. اینجا حتی جا و وقت فکر کردن ندارم. صبح‌ها هفت و نیم باید بیدار شوم و کاناپه ای که رویش می خوابم را جمع کنم و شب‌ها هرقدر هم که خسته باشم باید صبر کنم آخرین نفر هم تصمیم بگیرد بخوابد. دنبال اتاق می‌گردم که پیدا نمی‌کنم.می‌دانم،برای خوب کردن حال مزخرفم باید فضای خصوصی‌ای برای خودم داشته باشم که حداقل دیگر این مشکلات فشار به باری که روی دوشم است - خودم گذاشتم روی دوشم،می‌دانم و تا آخرش هم می ایستم - نیاورند.

/ 0 نظر / 4 بازدید