امروز بیست و چهارم سپتامبر است.من باید یک ماه پیش می‌رفتم. نرفته‌‌ام. نشد،نخواستند،نگذاشتند و یا هر فعل دیگری که صرفش اول شخص مفرد نیست.‌
نمی‌توانم فشار این چند ماه را هضم کنم،فشاری که با شوک از دست دادن رابطه‌ای که دوستش داشتم و تنها دلخوشی آن روزهایم بود شروع شد،بعدش چه کنم‌های ضمانت مالی و بعدترش به تمام دعواها و جدال‌ها با خانواده‌ام ختم شد.‌
بعد از تمام شدن رابطه‌ام،تمام دلخوشی‌ام رفتنم بود که می‌روم و آن‌قدر چیزهای جدید و متفاوت می‌بینم و تجربه می‌کنم و سرم با درس خواندن گرم می‌شود که فرصت نمی‌کند مدام توی ذهنم وُل بخورد.‌
امروز بیست و چهارم سپتامبر است و من یک ماه پیش باید می‌رفتم.نرفته‌ام.داغ ویزا و پذیرشی که افتاده‌ است گوشه کمد از یک طرف و داغ رابطه از دست رفته‌ام از طرف دیگر. ای کاش همان پنج ماه پیش عزاداری رابطه درگذشته‌ام را کرده بودم و موکولش نکرده بودم برای وقتی که رفتم،‌برای بعدن * ... بعدن‌ها همیشه مشکلات خودشان را دارند نباید مشکلات الان را حل نشده حواله کرد برای بعدن.

 

 

*همان بعدا (تنوین را پیدا نمی کنم!)‌ خودمان است ولی این رسم‌الخط را بیشتر دوست دارم.

/ 2 نظر / 4 بازدید
مرضیه

بعدن‌ها همیشه مشکلات خودشان را دارند نباید مشکلات الان را حل نشده حواله کرد برای بعدن....

میثم آزاد

اصلن همیشه همین طوریه همیشه رفتن مثل یه امیده برای تغییر که خیلی وختا ا تفاق نمی افته